X
تبلیغات
رایتل

رویای خاکستری

عشق به نفرت

آینه

می بینم صورتمو تو آینه٬ با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می خواد؟ اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هر چی می بینم٬ چشامو یه لحظه رو هم می ذارم

به خودم می گم که این صورتکه٬ می تونم از صورتم ورش دارم

می کشم دستمو روی صورتم٬ هر چی باید بدونم دستم می گه

منو توی آینه نشون میده٬ می گه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها٬رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی٬ حالا امروز چی ازت مونده به جا

آینه می گه تو همونی که یه روز٬ می خواستی خورشید و با دست بگیری

اما امروز شهر شب خونت شده٬ غریبی٬ صدات تو قلبت می میره

می شکنم آینه رو تا دوباره٬ نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه هزار تیکه می شه۲ اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

عکس ها با دهن کجی بهم می گن٬ چشم امید رو ببر از آسمون

روزها با همدیگه فرقی ندارن٬ بوی کهنگی می دن تمومشون

 

شادروان:استاد فرهاد مهراد

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:55 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب
نظرات (6)
سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1386 09:31 ق.ظ
ساینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فرهاد......فرهاد مهراد......رفیق روزهای بیتابی و دل تنگی من .....فکر نمیکردم هنوز کسی دنبال گوش دادن آهنگ هاش باشه با وجود اینکه خواننده های جدید و آهنگ های گاه بی معنی اشون همه دنیا را پر کرده ....مدتهاست که منم سراغی از عکس ها و آلبوم هاش نگرفتم ...یادآوری خوبی بود
چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1386 12:02 ب.ظ
شیوا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام . خسته نباشید. وب قشنگی دارید . شعراتونم نازن . موفق باشید
چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1386 12:37 ب.ظ
نبی اله
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
من هم بعضی وقتها از خودم بدم می‌آید از اینکه خدا من رو خوب آفرید و حالا اینم.
حالا باید اشک بریزیم و تلاش کنیم تا شاید دوباره آدم بشیم
منتظر آپ‌های بعدیت و حضورت توی وبلاگم هستم.
چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1386 09:53 ب.ظ
یاسمین ( حرفهای یه دختر غمگین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آره من این شعرو قبلا خوندم...خیلی پر معناست...حکایت من وخیلی از آدماست...
دلت شاد
پنج‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1386 05:24 ب.ظ
پگاه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مر۳۰ سر زدی حالت خوبه چه خبر؟
موفق باشی
پنج‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1386 06:29 ب.ظ
یاسمین ( حرفهای یه دختر غمگین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بیرحمی آمد نزدیک
گل سرآسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام ...........



دلت شاد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد