قدیما چه ساده بودیم
خاکی و افتاده بودیم
همه با همدیگه صادق
انگار از یه شاخه بودیم
خنده رنگ دیگری داشت
واسه غم جایی نمیذاشت
کسی جز عشق و محبت
تو دلا چیزی نمی کاشت
همه با همدیگه همکار
دست به دست٬ بینا و بیدار
صداقت ٬ توی دلاشون
پُر می شد ٬ بسیار و بسیار
(( چی می شد که بر می گشتیم به قدیم))
(( همه با همدیگه می شدیم ٬ ندیم))
(( بیا قدر امروز و ٬ خوب بدونیم))
(( تا که بعد ٬ حسرتِ امروز نخوریم))
کوچه های خاکی و تنگ
پُر بود از مردمِ یک رنگ
بچه ها بازی می کردن
دزد و پادشاه و ٬ هفت سنگ
قدیما ٬ با همه سادگی هاش
همه خوشبخت بودیم
اون روزا ٬ با همه دشمنامون
همه سر سخت بودیم
خاکی و پاک و نجیب
خالی از مکر و فریب
برامون یکی بودن
آشِنا ٬ دوست ٬ غریب
تصویری از سالیانِ دور که از گفته های بزرگان ٬ بیرون کشیدم.
بیاییم امروز را طوری زندگی کنیم که در آینده ٬ افسوس آن را
نخوریم.
بیاییم فقط برای امروز ٬ زندگی کنیم. {به امید آفریدگار بی تا}
ساعت ۱۱:۴۰ ظهر پنج شنبه ۲۳/۱۲/۱۳۸۶
شاعر جوان _ V.A
وحید عابدین پور
|