به یاد دوست نامردم!
آیا یک بار٬حتی یک بار از خودت پرسیدی که با من چه کردی؟
تو را عاشق و دیوانه بودم.تو را همچون شیر٬ حامی بودم.
اما تو چه؟ لبخندهای اجباری٬ دوستت دارم های ظاهری و ابراز علاقه های
پوچ.یادش بخیر آن روزها. روزهایی که با شنیدن صدای گرمت٬ گُر می گرفتم از خوشی.
روزهایی که در کنار من بودی اما در انتظار تماس دیگری. روزهایی که... .
من برای با هم بودن چه کارها که نکردم.حتی اکنون هم اگر کاری باشد دریغ نمی کنم
اما نه برای برگشتن تو ٬برای اینکه عشق خویش را بر تو تمام سازم.
در آرزوی یک لحظه دیدارت هستم٬ هر چند از فاصله ای دور اما نه. نه! دیگر
نمی خواهمت. لبخندت دیگر برایم زیبا نیست چون به دیگری تعلق دارد.
امیدوارم او را بر خلاف من٬ جانانه بخواهی. امیدوارم با او کامل شوی.
آرزومندم که در کنارش محکم و استوار زندگی را ادامه دهی.
نازنینم! من تکدی گری نیاموختم. من گدایی عشق نمی کنم. دیگر خودم را
فدای مژگان بلندت نمی کنم. چون که برای من مرده ای. همانطور که
مدتها قبل برایت دفن شده بودم.
کوچک من! مجال تلافی برایم آنقدر هست که نگو.
لیکن چرا؟ نه کینه ای از تو به دل دارم و نه از تو شکایتی دارم.مرا با رفتنت٬ مرد ساختی.
آری! من٬ مدیون رفتنت هستم. با رفتن تو دیگر به هر کس اعتماد نمی کنم. دیگر
عشق را به خانه ام راه نمی دهم. و با رفتنت٬ از همه مهمتر٬ مرا مردی ساختی
که نامردهایی به سان تو را حتی نظاره نمی کند و به امثال تو رحم می کند.
و دیگر خداحافظ ای شاهزاده قصر خاطراتم.