بهترین چیز نگاهی است که از حادثه عشق، تر است

عشق به نفرت

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:33 AM

تو برفتی و نکردی باورم

تو برفتی و ازت بی خبرم

تو بگفتی که شب و روز منی

تو بگفتی همه امید منی

تو سفر کردی ز قلبم ٬سوی عیش

تو برفتی و نخوردی٬ مِیِ عشق

تو بگفتی که ز من خسته شدی

تو برفتی٬ چون که دل بسته شدی

تو برفتی و من عاشقتر شدم

از گذشته تا کنون بدتر شدم

تو کشیدی تیر عشق و بر دلم

تو دریدی پرده احساس من

تو بگفتی که خداوند با منه

من بگفتم که دلت اهریمنه

تو بکشتی قلبِ خونین جامه ام

تو برفتی از دلِ افسانه ام

تو سرآغاز یه عشق بی هدف

من چو مرواریدیم اندر صدف

تو برفتی و من عاشقتر شدم

از گذشته تا کنون بدتر شدم

تو بگفتی عشقمون چه رنگیه!

من بگفتم رنگ خاکستریه

تو بگفتی نافر از چه جنسیه!

من بگفتم جنسش از بی کسیه

تو سپردی هق هق شب و به من

بگرفتی خنده و شادی ز من

تو برفتی٬ زندگیم به گِل نشست

حتی رفتنِ تو هم به دل نشست

تو برفتی و من عاشقتر شدم

از گذشته تا کنون بدتر شدم

تو برفتی٬ ساده چون آبِ روان

همچو افتادن برگی در خزان

تو بگفتی خاطرت رفته ز یاد

من بگفتم تو شدی غرق فساد

تو ندیدی که به من چه سخت گذشت

تو برفتی٬ غصه بر دلم نشست

تو برفتی و تنم سردی گرفت

شعر من٬ حالت بیزاری گرفت

تو برفتی و من عاشقتر شدم

از گذشته تا کنون بدتر شدم

 

ساعت ۱۲:۳۲ شنبه شب(بامداد یکشنبه) ۱۳/۸/۱۳۸۶

شعری که از یک رجز خوانی ساده که به کینه تبدیل شد٬آغاز گردید. البته مخاطبِ

من(کلمه تو) ٬ عشق یا معشوقه نبود.

امیدوارم آخرین رجز خوانی من باشد٬چون کار زیبایی نیست.

شاعر جوان ـ V.A

وحید عابدین پور