X
تبلیغات
رایتل

رویای خاکستری

عشق به نفرت

َََعشق=نفرت

تلخی عشق واسه من تجربه شد

عشق و نفرت هر دو بی فاصله شد

عشق واسم بجز دروغ چیزی نداشت

جز ریا و جز جفا توی دلم چیزی نکاشت

تو دلم بجز تو هیچ کسی نبود

خدا لعنت کنه اون کسی که عشقمو ربود

من تو رو می خواستم و تو دیگری

نگذشتم از تو اما تو گذشتی سرسری

تو به من نشون دادی که خیلی از تو سر ترم

تو من یاد دادی که گول هیچ کی نخورم

تو که رفتی اما من همیشه موندم

پس برو چون که دیگه دستت و خوندم

 

و دیگر عشق را با خاطراتش بدرود گفتم. نه دیگر عشق را می خوانم و نه دیگر عشقی

می سازم.

شاعر جوان (V.A)

 

تاریخ ارسال: جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 12:02 ق.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب
نظرات (12)
جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1386 10:38 ب.ظ
پگاه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اینم خیلی عالی بود
ولی چرا اینقدر منفی؟
شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 06:53 ب.ظ
بهنام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داداشی
من آپم.سر بزن
التماس دعا
شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 09:34 ب.ظ
یاسمین ( حرفهای یه دختر غمگین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تلخی عشق واسه من تجربه شد....
چه تجربه تلخی
شعرت بی نهایت زیبا بود و تاسف بر انگیز...چرا باید اینطوری باشه
دلت شاد
شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 10:39 ب.ظ
ساینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام .خوبی؟ با یه دست نوشته ی دیگه به روز کردم .منتظر کامنتت بمونم؟؟؟؟
قشنگ مینویسی.......
قشنگ می سرایی .....
شاعر جوان!!!
شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 11:30 ب.ظ
سعیده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عشق افسانه ای بیش نیست
افسانه ای که مادربزرگها می گفتند ...
سلام
بروزم خوشحال میشم بیای
یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386 10:37 ق.ظ
شیرین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ببخشید من یه مدت نبودم
یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386 05:21 ب.ظ
حنوش...
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دوست خوبم ..
حنوش باز هم سفره ی دلش رو باز کرده .........
منتظریم
عزیز من ...
هنوز نمی دانم چگونه شد که موج، مرا به پای تو انداخت...
قاتل من با پایی برهنه بر ورودی قلبم می رقصد...
از کجا آمده ای...
چگونه آمده ای...
چگونه مرا دست خوش طوفان سهمگین چشمانت کرده ای...
یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386 08:01 ب.ظ
یاسمین ( حرفهای یه دختر غمگین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گناه ما بی آنکه بدانیم چرا،گریستن است .
به امید آن روز که دیگر هیچ آدمی از یک وداع ساده نگرید
دلت شاد مهربون
یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386 09:36 ب.ظ
ساینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام .
خواستم به رسم ادب سلامی کرده باشم .
ممنون از حضورت
دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1386 02:41 ق.ظ
عاطفه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام وحید جان خوبین؟
عشق واقعی هیچ وقت تکراری وتلخ نمیشه....
دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1386 02:04 ب.ظ
سارا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام وروزتون بخیر وممنون ازقدوم سبزتون
وعشق .............. همینه ............


آن‌قدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه می‌گذاشت و
در فصول دیگر کلاه‌شان را بر می‌داشت.

همیشه می‌گفت تو نیمه گم شده من هستی؛ وقتی ترکم کرد فهمیدم که
از شوق پیدا کردن نیمه گم شده‌اش, خودش را گم کرد!

برای‌این‌که پرنده خیالش به پرواز در نیاید، با‌‌‌لهایش را چید.

از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند.

آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.

گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند .

به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند .
قناعت را باید از سفره هفت سین یاد گرفت که سالهاست تعداد سین هایش تغییر نکرده است

آدم ها وقتی به آسمان خوشبین بودند هواپیما ساختند و وقتی بدبین شدند چترنجات را
آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد.

آنقدر خیال بافتم که تمام کلافهای فکرم به لباس آرزویی در آمدن
شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 12:54 ق.ظ
ژاله
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام خیلی قشنگ بود ولی قشنگیشو فقط اونایی خوب می فهمن که از عشق به نفرت رسیدن.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد